![]() |
![]() |
|
| داستان كوتاه از همه جاي دنيا |
|
ک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت.
پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار
خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی
شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی
برسی. پند اول را در دستان تو می دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که
روی بام خانه ات بنشینم به تو می دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.
مرد قبول کرد. پرنده گفت: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 17:22 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک
بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي
سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد .به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و … دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 17:20 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
يكي از دوستان من كه براي خريد ماشين آلات
دسته دوم يك كارخانه بافندگي به آلمان رفته بود، بعد از مذاكره با يك
كارخانه در حال كار، قرار شده بود به مدت يك هفته خودش در آن كارخانه مشغول
به كار شود و پس از بررسي و آموزش نسبت به خريد ماشين آلات اقدام نمايد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 17:18 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
همسفر!
در اين راه طولاني كه ما بيخبريم و چون باد ميگذرد بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند خواهش ميكنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را و يك شيوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقهمان يكي و روياهامان يكي. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست. و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است عزيز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند. اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است. عشق، از خودخواهيها و خودپرستيها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست . من از عشق زميني حرف ميزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري. عزيز من! اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد . بگذار در عين وحدت مستقل باشيم. بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند. بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل . اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست . سخن از ذره ذره واقعيتها و حقيقتهاي عيني و جاري زندگي است. بيا بحث كنيم. بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم. بيا كلنجار برويم . اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم. بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگيمان را، در بسياري زمينهها، تا آنجا كه حس ميكنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي ميبخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم. من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم. بيآنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم . عزيز من! بيا متفاوت باشيم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 17:16 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!)) زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی! ((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.)) بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 15:59 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت
------------------------------ کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی ---- کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند ------------------------------ در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد] ------------------------------ کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا نشان دهد کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد ------------------------------ در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد ------------------------------ در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون خودشه[همان کسی که می خواستم]
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 15:53 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پادشاهی مرد درویشی را در مسیر خود دید و به او گفت:
درویش، هیچ به یاد ما هستی؟ درویش جواب داد: بله، وقتی خدا را فراموش میکنم به یاد شما میافتم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 15:45 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند.
طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد. ولي کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست. و نتيجه آن شد که مي بيني . طوطي هميشه در قفس وکلاغ هميشه آزاد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 دی1390ساعت 15:44 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی
هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی
به شکایت از یکدیگر آمدند.
اولی گفت: به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم. دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم. قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن. پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم. سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است. قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود. قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:38 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:37 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
خانهام کوچک است، مثل دلِ او.
فضای آشپزخانه را یک میز متحرک از هال جدا میکند. میزی که نقش پیشخوان اوپن را بازی میکند و هیچ پایدار نیست، مثل دلِ من. روی زمین توی هال نشسته ، به میز اوپن تکیه داده، زانوهایش را بغل گرفته و گریه میکند. من این طرف روی صندلی اوپن نشستهام و تنها صدای هقهقی میشونم. به احتمال زیاد از یکی از کارهای من ناراحت است. او نمیداند که این پای من است که پشت میز را نگه داشته تا لیز نخورد، میزی که او بهش تکیه کرده را من نگه داشتهام بدون آنکه او ببیند یا بداند. چای را هورت میکشم و فکر میکنم که زندگی بازی عجیبی است، هزارتویی تاریک.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:35 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
تاکنون پيش آمده که به فردي هم سن
, سال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشدهام؟ اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد: من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولي بود که پيش او ميرفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم. ناگهان به يادم آمد که حدود ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکي و مهرباني به همين اسم درکلاس ما بود. وقتي که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کردهام. اين آدم پير، خميده، موخاکستري و با صورت پر چين و چروک نميتوانست همکلاسي من باشد. بعد از اين که کارش بر روي دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مي رفته است؟ او گفت: بله. بله... من البرزي هستم. پرسيدم: چه سالي فارغ التحصيل شديد؟ گفت: ١٣٥٩. چرا اين سوال را ميپرسيد؟ گفتم: براي اين که شما در همان کلاسي بوديد که من بودم. او چشمانش را تنگ کرد و کمي به من خيره شد. بعد مردک احمق و نفهم گفت: شما چي درس ميداديد؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:34 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
زن زيبايي به عقد مرد زاهد و مومني در
آمد.مرد انساني بسيار قانع بود كه زن تحمل اين همه ساده زيستي را نداشت.
روزي بالاخره تاب و توان زن به سر رسيد و با عصبانيت رو به مرد گفت:
حالا كه به خواسته هاي من توجه نمي كني..خود را مي آرايم و به كوچه و برزن مي روم تا همگان بدانند كه تو چه زني داري و چه گونه به او بي توجهي مي كني...مرد من زرو زيور مي خواهم!! مرد در خانه را باز مي كند و روبه زن مي گويد: برو هرجا دلت مي خواهد.. زن با ناباوري از خانه خارج شد..زيبا و زيبنده.... غروب به خانه آمد ..مرد خندان گفت: خوب عيال! شهر چه طور بود؟ رفتي؟گشتي؟..چه سود كه هيچ مردي تو را نگاه نكرد ... زت متعجب گفت: تو از كجا مي داني؟ مرد جواب داد: و نيز مي دانم در كوچه پسركي چادرت را كشيد! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقيب كرده بودي؟ مرد به چشمان زن نگاه كرد و گفت: تمام عمر سعي بر اين داشتم تا به ناموس مردم نگاه حرام نياندازم...مگر يكبار كه در كودكي چادر زني را كشيدم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:46 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
یک استاد برزگ بودائیسم که سرپرستی صومعه
مایوکاگی را بعهده داشت، دارای گربه ایی بود که عشق و علاقه واقعی وی به
زندگی بود.حتی در حین مراسم دعا و نماز،گربه اش همیشه در کنارش قرار داشت
تا هرچه بیشتر از همراهی وی لذت ببرد. در یک روز صبح ، استاد-که دیگر پیر شده بود- از دنیا رفت و عالمترین وارشدترین شاگرد وی جای اورا در صومعه اشغال کرد. استاد جدید تصمیم گرفت اجازه دهد که آن گربه همچنان در نمازخانه های آن صومعه حاضر شود. برخی از شاگردان صومعه های همسایه که درآن منطقه زیاد سفر میکردند، متوجه شدند که در یکی از صومعه های معروف آن حوالی، یک گربه در مراسم دعا و نیایش شرکت میکند و چنین شد که این داستان در سراسر آن منطقه منتشر شد. سالهای متمادی سپری شد وآن گربه مرد.اما شاگردان ان صومعه آنچنان به حضور او عادت کرده بودند که گربه دیگری را جانشین ان کردند. همزمان با این عمل ، صومعه های دیگر هم اقدام به وارد کردن گربه هایی در مراسم دعا و نمازشان کردند. آنها به این امر اعتقاد پیدا کرده بودند که گربه مسئول واقعی شهرت و کیفیت خوب آموزش در مایوکاگی بوده و فراموش کرده بودند که استاد قدیمی صومعه،یک مدرس عالی بوده است.(فراموش اصل،و تکیه به فرع!) یک نسل از این ماجرا گذشت و تکنیکهایی درباره اهمیت گربه در دعا و نماز فرقه ذن گسترش یافته و ظاهر گردید!! یک استاد دانشگاه نیز پایان نامه و تزی را- که به وسیله جامعه آکادمیک پذیرفته شد- ارئه داد مبنی بر اینکه ان گربه قابلیت افزایش تمرکز حواس انسانی و حذف و طرد انرژیهای منفی را داشته است.به این ترتیب برای مدت یه قرن،گربه جزئی اصلی و حیاتی از مطالعات و دروس مکتب ذن-بودائیسم در آن منطقه بود. تا اینکه استادی به آن صومعه آمد که به پشم حیوانات خانگی حساسیت داشت و تصمیم گرفت تا ان گربه را از مراسم و کلاسهای روزانه شاگردانش اخراج کند. در اینجا بود که عکس العمل های منفی برپاگردید،اما استاد همچنان بر تصمیم خود پافشاری میکرد و چون مدرس فوق العاده ائی بود،علیرغم غیبت گربه در جلسات درس،شاگردان صومعه بازدهی علمی خوبی داشتند. بتدریج در صومعه ها- که همیشه بدنبال ایده ایی جدید بودند و از اینکه مجبور بودند تا اینهمه گربه را غذا و نگهداری کنند خسته شده بودند- حضور حیوانات در سر کلاسهای درس را ممنوع اعلام کردند.در طی 20 سال ایده های انقلابی جدیدی با عناوین متقاعدکننده ایی نظیر(( اهمیت دعای بدون گربه))! و یا ((متوازن کردن جهان ذن با قدرت و فکر بدون کمک حیوانات)) به رشته تحریر درامد. به این ترتیب یک قرن گذشت و گربه کاملا از مراسم دعای ذن درآن منطقه خارج گردید،اما گذشت 200 سال ضروری بود تا همه چیز به روال عادی و نرمال خود بازگردد، و جالب اینجاست که هیچ کس از خودش نمی پرسید که در طی مدت زمان مزبور و برای سالهای متمادی، برای چه گربه در آنجا حضور پیدا کرده بود؟!! حالا ما باید از خودمون بپرسیم......ما چند تا از این گربه ها در طول زندگیمون داشته ایم؟قبل از اینکه به اندازه تمام زندگیمون نیاز باشه تا به جای اولمون برگردیم و یا خوش بینانه اش این که جوانی، ویاقسمت عمده انرژی و وقتمون رو هدر بدیم!...تا چه حد این گربه های بی مصرف در زندگیمون تاثیر دارند و اینکه ایا ما قدرت حذف این گربه های بی مصرف رو داریم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:45 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
روزي مردي داخل چاله اي افتاد و بسيار دردش آمد ...
يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي! يک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد! يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت! يک پرستار کنار چاله ايستاد و با او گريه کرد! يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند! يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است! يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني!!! سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...! آنکه مي تواند، انجام مي دهد و آنکه نمي تواند، انتقاد مي کند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:43 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
گویند: شیر و گرگ و روباهى با هم براى صید
به بیابان رفتند و یك الاغ وحشى و یك آهو و یك خرگوش صید نمودند، شیر كه
شاه درندگان است به گرگ فرمان داد: اینها را تقسیم كن.
گرگ گفت: قربان! الاغ وحشى مال شاه (شیر)، آهو مال من، و خرگوش مال روباه . شیر از این تقسیم ناراحت شد و با پنجه دستش بر سر گرگ كوبید، و گرگ نقش بر زمین شد، آنگاه شیر به روباه گفت: تو اینها را تقسیم كن. روباه گفت: قربان! الاغ صبحانه شاه (شیر)، و آهو شام او و خرگوش نهار او. شیر گفت: این قضاوت هوشیارانه را از چه كسى آموخته اى؟! روباه گفت: از آن پنجه اى كه بر سر گرگ كوبیده شد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:42 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در
مشتش گرفت . با درخشش خاصی که در چشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین
تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند کرد و دخترک در لابه لای آدم ها
ناپدید شد . پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در
گوشه ای از خیابان مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد .
پسرک سرش را بلند کرد و پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد . پسرک واکسی
پس از تمام شدن کارش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در میان انبوه
آدم ها ناپدید شد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:41 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
خاطره اي از مرحوم پرفسور محمود حسابي از زبان پسرش مهندس ايرج حسابي پدرم در سال دو بار به مسافرت، يكي ابتداي سال در ايام نوروز و دومي در تابستان ميرفت و معتقد بود براي اينكه بتواني به كشور خدمت كني بايد از نزديك تمام مناطق كشور را ببيني و بشناسي و بدين لحاظ هر سال به يكي از استانها سفر ميكرد. در حدود چهل و پنج سال پيش بههمراه پدرم(پرفسور حسابي) به شهر خرمآباد سفري داشتيم هنگاميكه وارد شهر شديم، پدرم از ماشين پياده و به قلعه فلكالافلاك خيره شد در اين حين پاسباني جلو آمد و به دكتر حسابي گفت به چه نگاه ميكني؟ دكتر در جوابشان گفت نگاه شهر و اين كلانتري شما! پاسبان گويا جواب دكتر حسابي به مذاقش خوش نيامد و بلافاصله ما را به كلانتري راهنمايي كرد. ما هم حسب دستور مامور به كلانتري رفتيم بعد از چند دقيقه افسر نگهبان وارد كلانتري شد تا چشمش به ما افتاد از پاسبان پرسيد اينها اينجا چهكار ميكنند و متعاقب حرفش از دكتر پرسيد مشكلي پيش آمده است؟ پدرم ماجرا را براي افسر نگهبان بازگو نمود افسر نگهبان پس از شنيدن صحبتهاي پدرم(دكتر حسابي) با عذر خواهي ما را تا درب حيات كلانتري بدرقه كرد. وقتي كه از كلانتري خارج شديم روبروي كلانتري پيرمرد پينهدوزي مشغول كار بود تا ما را ديد بطرفمان آمد و ما را به خوردن چاي با آغوشي گرم دعوت نمود. پدرم بخاطر صفاي باطن و اخلاصي كه از پيرمرد متبلور بود دعوتش را پذيرفت و در كنارش نشستيم. فورا بساط چاي را با كتري سياه ولي بسيار تميزي برايمان مهيا كرد در حال نوشيدن چاي پدرم ماجراي كلانتري را گفت، ديدم با حالت خاصي كه ما متوجه نشويم يك چاي ديگر ريخت و درفش را برداشت كه به سراغ آن پاسبان برود كه دكتر از حركتش متوجه عصبانيت اين پيرمرد شد و دستش را گرفت و از او پرسيد ميخواهي چه كني؟ كه در جواب پدرم گفت اين پاسبان به مهمان لر توهين كرده بايد با اين درفش حسابش برسم تا ديگر خيال بي حرمتي به مهمان لر به سرش نزند مهمان لر مقدس است و روي چشمان جاي دارد كه پدرم با اصرار زياد او را قانع و از درگير شدن با پاسبان منصرف كرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:36 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پادشاه ایران جمشید ، شب بیست و نهم
فروردین ، در خواب دید ایران را آذین بسته اند اما هیچ کس را نمی شناخت .
آدمها تن پوش دیگری داشتند . همه می دویدند ، یکی گفت اینجا چرا ایستاده
ایی ؟ ! جشن نوروز بزودی فرا می رسد باید آن را با خویشاوندانت پاس بداری !
جمشید با تعجب گفت فردا جشن نوروز را آغاز می کنم ! چرا امروز می دوید ؟
آن مرد گفت جمشید ده هزار سال پیش این جشن را بر پا نمود ! زودتر به خانه
ات رو که خویشاوندانت چشم بدر دارند !
جمشید از خواب پرید و فهمید جشن نوروز جاودانه است . او نوروز را به روشنی و بزرگی برگزار نمود و در آنجا رو به ایرانیان کرد و گفت اگر شدنی بود هر روز را نوروز می نامیدم ... نوروز ماند چون همراه بود با سرشت آدمیان و طبیعت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:35 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
طرف لکنت زبان داشته، زنگ میزنه اورژانس
که بیاد جنازه همسیاشونو که مرده ببره ،... میگه، اااالو اااوورجانس، این
ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین
طرف میگه آدرستون؟! یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد میگه ظظظظظ طرف میگه ظفر منظورته، میگه ننننننننه، طرف فکر میکنه سرکاره قطع میکنه، ۲هفته بعد همین اتفاق میوفته بازم طرف میگه آدرستون، باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ طرف میگه ظفر، میگه ننننه ... باز مامور اورژانس فکر میکنه سرکاره قطع میکنه ۳ ماه رد میشه، باز طرف زنگ میزنه میگه اااااووووورژانس، این هههمسایمون ممممرده محلللمون بوی گگگننند گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین طرف میگه آدرستون؟! باز زبونه یارو بند میاد میگه ظظظظ، از اونور میگن آقا منظورت ظفره؟ طرف میگه ااااره بببیشرف کککشوندم آوردمش ظفر ببببیا بببرش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:28 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده
بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه ، یه روز گربه رو میزنه زیر
بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش میکنه.
وقتی میرسه خونه میبینه گربه هه از اون زودتر رسیده خونه!!! این کارو چند بار تکرار میکنه اما نتیجه ای نمیگیره... یک روز گربه رو برمیداره میذاره تو ماشین بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و ... خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد زنگ میزنه خونه زنش گوشی رو برمیداره. مرده میگه : اون گربه ی کره خر خونس؟ زنش میگه : آره. مرده میگه گوشی رو بهش بده من گم شدم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:25 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
یکروز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار
برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف
ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تامتوقف شود.
اسمیت پیاده شد وخودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا" لطف شماست. وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید: "چقدر بایدبپردازم؟" و او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." اگر تو واقعا" میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بندنبود. اوداستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸و احتمالا" هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی . نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه! همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…" به دیگران کمک کنیم بالاخره يك جا يكي به ما کمک میکنه و قول بدیم كه نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:24 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در
یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکلهی یک اتومبیل جدید کروکی از میان
گرد و غبار جادههای خاکی پیدا میشود. رانندهی آن اتومبیل که یک مرد جوان
با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از
پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس
گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشهای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحهی NASA روی اینترنت، جایی که میتوانست سیستم جستجوی ماهوارهای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدهی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحهی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان میداد، گفت:.... شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه! چوپان گفت: تو یک مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست میگویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: کار سادهای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل میدانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمیدانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:23 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: “من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .” اما هیچکس جز پرندههایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند، به او توجهی نمیکرد. دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: “نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمیآیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا میآفریدی.” خدا گفت: “اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر میکنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردهای. راستی یادت باشد تا وقتی که میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی.” دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. سالها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری که به چشم همه میآمد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:21 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش
بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک
پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». پدر با بدترین پیش
داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویارویی با مادر و تو را بگیرم. من احساسات واقعی رو با (اس تاکی) پیدا کردم ،او واقعا معرکه است ،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است !!! ( اس تا کی) به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. . اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.(اس تا کی)چشمان من رو بروی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه . ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خواهیم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه،و (اس تاکی) بهتره بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی. با عشق، پسرت، John صبر کنید اصل کاری پاورقی نامه است : پاورقی: پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو خونه ( تامی) ،فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کار نامه مدرسه که روی میزمه، دوست دارم! هروقت برای امدن به خونه امن بود ،بهم یه زنگ بزن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:20 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
حكايتي از بزرگان نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . حكايت اين است : مردي بود بسيار متمكن و پولدار ، روزي به تعدادي كارگر براي انجام كارهاي باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه صبح زود در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . همچنين تعدادي ديگر ، به جمع كارگران اضافه مي شدند . حتي بعضي غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز پذيرفت . شبانگاه هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . همانگونه كه انتظار مي رفت ، اناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : « اين بي انصافي است ؛ چه مي كنيد آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ديگر هم كه همين چند دقيقه ي پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلا كاري نكرده اند ! . مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد ، ايا انچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ » كارگران يكصدا گفتند : « نه ؛ آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، حتي بيش از دستمزد معمولي ما نيز بوده است ؛ با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيده اند و كاري نكرده اند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .... . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارايي من كم نمي شو د . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از انتظارتان مزد گرفته ايد ، پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي بخشم زيرا براي بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي است كه مي بخشم . تحليل معنوي : بعضي براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست در هنگام غروب از راه مي رسند . بعضي ديگر هم وقتي كار تمام شده است پيدايشان مي شود . خداوند نيز به استحقاق بنده نمي نگرد ، بلكه دارايي خويش را براي بخشش مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . تحليل رفتاري : سعي كنيم از سود بردن ديگران به اندازه ي خود ، حتي اگر از ما كمتر هم كار كرده اند نا خرسند نشويم و حس حسادت را از ذات خويش محو نماييم . * بخشش را به هر بهانه اي كه مي شود ، انجام دهيم و آن را تقويت نماييم . تحليل مديريتي : در هنگام دادن مزد به كارمندان بسيار دقيق و سنجيده عمل نماييد . عدالت را بايد به درستي برقرار نمود ، زيرا طبق نظريه برابريبيشتر كارمندان خود را با همكاران ديگر مقايسه مي كنند و اگر احساس كنند كه از ديگران بيشتر كار مي كنند و دستمزد كمتر يا برابري دريافت مي كنند ، خود تصميم به ايجاد عدالت مي گيرند ، و اين عدالت را با كم كاري خود ايجاد مي كنند . * به كارمندان بايد آموخت كه هركس در هر جايگاهي كه قرار دارد ، كار خويش را به درستي انجام دهد و مستقيماً در كار ديگران دخالت نكنند. نظارت بر كار ساير كاركنان وظيفه ي مدير مي باشد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 دی1390ساعت 8:19 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
می گويند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه
برای رسيدگی به دعاوی انگليس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر
مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پيشاپيش جای
نشستن همه ی شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي
هيات ايران روی صندلی نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، يکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا برای نماينده هيات انگليسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روی همان صندلی نشست . جلسه داشت شروع می شد و نماينده هيات انگليس روبروی دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهشهم نمی کرد جلسه شروع شد و قاضی رسيدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماينده انگلستان نشسته ايد ، جای شما آن جاست . کم کم ماجرا داشت پيچيده می شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت : شما فكر می کنيد نمی دانيم صندلی ما کجاست و صندلی نماينده هيات انگليس کدام است ؟ نه جناب رييس ، خوب می دانيم جايمان کدام است . اما علت اينكه چند دقيقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجای ديگران نشستن يعنی چه ؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان . سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:14 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
وقتي درس مي خواند و دانشجو بود تمام پولش
را صرف خريد كتاب مي كرد و در پاسخ به ديگران كه از او به خاطر خريد زياد
كتاب سوال مي كردند مي گفت : كتاب غذاي روح بشر است.تا اينكه آن روز هاي
خوب گذشت و دوران بي پولي پسر فرا رسيد او حتي چيزي براي خوردن نداشت .تا
اينكه به ياد كتابهايش افتاد .ساعتي بعد او و كتاب هايش كنار خيابان
ايستاده بودند ومنتظر رهگذري كه روح گرسنه اش را با شكم گرسنه ي پسر عوض
كند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:13 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
مرحوم آقاى بلادى فرمود یکى از بستگانم که چند سال در فرانسه براى تحصیل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که:
در پاریس خانه اى کرایه کردم و سگى را براى پاسبانى نگاه داشته بودم، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابید و من به کلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد. شبى مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و سرم را پوشاندم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفتم، به طورى که تنها چشمم براى دیدن راه باز بود، با این هیئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را پوشیده بودم، مرا نشناخت، به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت. من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز کرده، صدایش زدم تا مرا شناخت. با نهایت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزید. در خانه را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل خانه نشد. به ناچار در را بسته و خوابیدم. صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است، دانستم از شدت حیا جان داده است…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:11 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد.
ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش
را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد
جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش
بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.
بالاخره روز فارغ التحصيلي فرا رسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه نام او روي آن طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من مي دهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد. سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. مدتها در این فکر بود كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند روزی تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاهي كه ماشين مورد نظر او را داشت، به چشم مي خورد. روي برچسب، تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:10 توسط پرويز ستوده شايق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرويز ستوده شايق
. . . سلام،سلامي به بلندي آسمان . به زلال و خلوص چشم ساران سلامي به لطافت گرماي بهاري سلامي همچون بوي خوش آشنايي سلامي بر خواسته از دل و نشسته بر دل |
|
RSS
|